کنون در این سیه چالی که هر زندانی اش خوار است،
در این دشت ملال انگیزتاریکی،که خورشیدش بیمار است،
در این بحبوحه ی خاموش،کشاکش با حیاتی بی نفس یاران
بیاییدم به همراهی که در خورجین فکر صبح تیمار است.
ببنديد ش شما مردان آتش از طلوع،تا زایش خورشید تابان ام
که محتاج مدد،دنیایمان از درد وشرم سرشار است.
دریغ از عمر وبودن،یک نفس با عزتم باشد
به پایین اش کشیم کاخ ستم یاران،که این کار است.
چراغ مشت ها باشد به دیده راه آزادی
زبس نامردمی دیدیم،حالمان بسی زارو بسی زار است.
سرود روز آزادی بهین رنگین کند شعرم
که امروزم بی شعله،همی تار وهمی تار است.
شبم شاید مجا ل اندکی می داد اگر
گوشم کر ولال بود وآوازم ،همان آواز جبار است.
که روزی رفت به بیداری،شما دریادلان خاموش
که انسان وهمه آمال انسانی در این دنیا بسی ناچیز ونادار است.
که برخیز وبرافکن قفل خاموشی زآوازم
که بال مرغ آزادی ویارانم در این پس کوچه ی دنیا،شکست بالش وبی بال است.
اگر باشیم،به پا خیزیم،به زیر آریم استبداد
صدای خشم سوسیالیسم دردنیا
به کرار وبه کرار است.
دیدگاه خود را بیان کنید