اگر «مردم فکر می کنند» و آنچنان که معمول است، در سطح سیاست، از طریق رای دادن است که فکر می کنند، پس این طبیعی ست که مردمی که «فکر کردن شان» توسط حاکمان نفی شده، شعار خود را «رای من کجاست؟» قرار دهند. بنابراین تمامی کنش های بعد از انتخابات را می توان تحت عنوان «وفاداری به فکر کردن مردم» یا کنش معطوف به «وفاداری به رای من» نام گذاری کرد. بیائید خطر کنیم و از این منظر تاملی کنیم بر کوگیتوی دکارتی : «فکر می کنم، پس هستم». دکارت میگفت وقتى یک جانور افسانه اى تکشاخ مى بینم، یا آن را تصور مى کنم، این جانور افسانه اى ممکن است وجود نداشته باشد، و امکانش زیاد است که گزاره ی «یک جانور تکشاخ مى بینم» اشتباه باشد. ولى در عوض این درست است که «من فکر مى کنم که یک جانور تکشاخ مى بینم». می توان به پیروی از دلوز در این مرحله گونه اى جدایى و انفصال میان سوژه ى گفتن(enunciation) و تمامى سوژه هاى گزاره(statement) ممکن را شناسایی کرد. دکارت در ادامه می گوید : من نمى توانم بگویم «راه مى روم، پس هستم». چراکه از یک سوژه ى گزاره نمى توانم بودنِ گفتن یا سوژه ى گفتن را نتیجه بگیرم. ولى مى توانم بگویم «فکر می کنم، پس هستم»، چون از یک سوژه ى گفتن مى توانم بودن این سوژه را نتیجه بگیرم. من مى توانم بگویم «فکر می کنم، پس هستم» ولى نمى توانم بگویم «راه مى روم، پس هستم». دکارت در توضیح چراییِ این مساله می گوید چون رسیدن به اینکه بگوییم «راه مى روم» سوژه اى ست متعلق به گزاره، در حالیکه «فکر می کنم» سوژه ى گفتن است. بنابراین شاید من راه نمى روم، اما از یک چیز مطمئن هستم، اینکه دارم به راه رفتن فکر می کنم. به بیان دیگر، سوژه نمى تواند گزاره را بوجود بیاورد بدون اینکه بوسیله ی گزاره به سوژه ى گفتن و سوژه ى گزاره تقسیم شود. بنابراین می توان گفت کوگیتو به این معناست که اولاً هر گزاره ای محصول و فراورده ی یک سوژه است، و ثانیاً بدین معنی ست که هر گزاره ای از سوژه ای که آن را تولید می کند جدا می شود. بنابراین آیا حق با لکان نبود آنجا که میگفت «من آنجا که فکر می کنم نیستم»؟ کنش «رای دادن» به مثابه فکر کردنِ یک هستی سیاسی از آنرو ممکن شده است که پیش تر شکافی در درون سوژه ی رای دهنده صورت گرفته است. شما گزاره صادر خواهید کرد و انتخاب خواهید کرد و در سرنوشت خویش شرکت خواهید کرد تا جایی که «نباشید». یعنی شما می توانید یک سوژه ی حقیقیِ گفتن (فکر می کنم) باشید تا جائیکه خودتان را با دیواری که شما را به عنوان سوژه ی گزاره از سوژه ی گفتن جدا می کند وقف داده باشید. به معنای روانکاوانه اش، شما از طریق اختگی ست که به میل نائل می شوید. اگر با دلوز موافق باشیم که ارتباط دادن میل با «فقدان» در همین شکاف رخ می دهد، باید گفت آنچه این شکاف را پر می کند ابژه ی ظاهری ای نیست که شخص بدان سوق پیدا می کند، بل ابژه ای است که از نگاه «دیگری» بدان میل ورزیده می شود، یا بقول لکان سوژه از جایگاه دیگری بزرگ است که میل می ورزد. بنابراین همانطور که از طریق اختگی ست که این سوژه ی شکاف برداشته میل می ورزد، از نگاه دیگری بزرگ است که رای می دهد. بنابراین شایعه یا واقعیتِ «تقلّب در انتخابات» آیا بیان کننده ی همان جایی نیست که «من در آن نیستم؟» مهم نیست به چه کسی رای داده اید، از نگاه دیگری بزرگ، مهم این است که به نظام مقدس جمهوری اسلامی آری گفته اید و رئیس جمهور «برگزیده»[ی دیگری بزرگ - آنجا که من نیستم] حالا دیگر رئیس جمهور «همه ی ما» است. بنابراین مسئله این نیست که رای ما طور دیگری خوانش شده یا به عبارتی «بودن» سیاسی ما توسط حاکمان نفی شده، مسئله این است که ما از آنرو توانسته ایم به کنش رای دادن نائل آئیم که پیش تر به عنوان سوژه ی رای دهنده آنجایی که رای می دهیم «نباشیم». در کنش رای دادن، آنچه دیگری بزرگ به عنوان نتیجه ی انتخابات اعلام می کند صرفاً یک تقلب نیست، بلکه آن جایی ست که ما قبول کرده ایم نباشیم. انتخابات جمهوری اسلامی نمود زمخت و عریان فرایندی ست که در انتخابات کلیه ی نظامهای سرمایه داری حکمفرماست : شما آنجا که رای می دهید نیستید.
بنابراین هر گزاره یک شکاف در سوژه ای که آن را تولید کرده پدید می آورد. با این شکاف، آنچنان که دلوز می گوید دستگاه ادیپی سوژه بکار می افتد که در آن گزاره از یکسو به یک سوژه مربوط است و از سوی دیگر سوژه به دو سوژه ی گزاره و گفتن تقسیم می شود. در اینجا اولین خال جوش میان میل و فقدان ایجاد می شود، پس میل همواره میل به چیزی خواهد بود که شخص فاقد آن است. شما هر گاه که میل می ورزید دچار فقدان خواهید بود. یا به عبارتی شما از طریق اختگی ست که میل می ورزید. شاید بتوان گفت این شکاف سوژگانی در نظم دموکراتیک نیز حکمفرماست : این شما هستید که «انتخاب» می کنید، این شما هستید که حکم می دهید، یعنی شما می توانید به جایگاه رفیع «انتخاب سرنوشت خویش» برسید تا جائیکه پیش تر خودتان را تسلیم یک نظم کرده باشید، که نمی توانستید تابع آن شوید بدون اینکه قانون گذار آن باشید. این نظم معروف دموکراسی است که به وضوح مدیون کانت است. کنش های پس از انتخابات و اعترافگیری های پس از آن را نیز می توان از همین چشم انداز خوانش کرد. آیا این حکم بهزاد نبوی در جلسه دادگاه که «من به موسوی و رای مردم خیانت نمی کنم» را می توان به این حکم برگرداند که «من به اختگی خیانت نمی کنم؟!» با تمام احترامی که برای تلاش مردم در صیانت از آرای خود قائلیم، آیا نباید روزی را انتظار بکشیم که نه شاهد کنش معطوف به وفاداری به رای مردم، که شاهد خیانت مردم به رای خویش باشیم؟!
منبع: سایت مایند موتور
دیدگاه خود را بیان کنید