به بهانهی کنارهگیری کاسترو
کوبا٬ سوسیالیسم یا عوامگرایی؟
امید فرامرزی
حکومت کاسترو همواره محل مناقشات بسیاری چه در میان گرایشهای لیبرال و چه در میان گرایشهای چپ بوده است. در حالی که برخی از نیروهای چپ حکومت کاسترو را به علت امکانات اجتماعی گسترده همچون بهداشت و تحصیل رایگان که قابل مقایسه با کشورهای اروپایی است از یک طرف و به واسطهی تضاد همیشگی با امپریالیسم آمریکا از طرف دیگر٬ نمادی از سوسیالیسم میدانند٬ اکثر گرایشهای راست و لیبرال با تکیه بر چند نکتهی منفی مانند رقم بالای زندانیان سیاسی (که البته شامل بسیاری از نیروهای مارکسیست و حتی همرزمان سابق کاسترو نیز می باشد) و حکومت بلند مدت کاسترو و تمرکز قدرت در دست او٬ حکومت این کشور را نماد آشکاری از دیکتاتوری میدانند.
در این میان البته هیچ گاه توجه به این نکته خالی از اهمیت نیست که نقد از دیدگاه لیبرال٬ همواره استالینیسم و مائوییسم و تروتسکیسم را به عنوان یک موجودیت پنداشته و به تفاوتهای بنیادین آنها وقعی نمینهد. در حالی که مائوییسم و استالینیسم حرکتهای مستقل کارگری را با ناسیونالیسم و «سوسیالیسم در یک کشور» جایگزین کرده و مارکسیسم را کلا به انحراف کشیدهاند٬ آموزه ها و تجارب تاریخی لنین و تروتسکی همیشه بر اتحاد طبقهی کارگر در سطح جهانی به عنوان تنها نیروی رهاییبخش تاکید ورزیده است. اما گرایشهای لیبرال به این تفاوتها اهمیتی نمیدهند و با نقد حکومت کاسترو در پی رد کلیت تفکر چپ از مجرای کاستروییسم به عنوان نماد آن هستند. این گونه نقد به هیچ وجه در پی ارائهی تحلیلی نیست که نشان دهد آیا کوبا هرگز به طور بنیادین در جهت سوسیالیسم گام برداشته است یا نه.
اینجاست که درک و نقد کاستروییسم و ماهیت و تاریخ آن از منظر چپ اهمیت اساسی پیدا میکند و میتواند راهگشای بسیاری از ابهاماتی باشد که در مورد جنبش چپ و بنیانهای آن وجود دارد. شایان ذکر است که نقد حکومت کاسترو و به طور کلیتر «عوامگرایی آمریکای لاتین» از منظر چپ قدمتی به اندازهی خود کاستروییسم دارد. گرایشهایی از بینالملل چهارم که بعدها کمیتهی جهانی بینالملل چهارم نامیده شدند٬ از همان زمان به قدرت رسیدن کاسترو او را مورد انتقادهای نظری قرار دادند که در ادامه اشاراتی به آن خواهیم داشت.
کوبا٬ جزیرهای که مدتهای مدیدی یکی از مستعمرات اسپانیا به شمار میرفت٬ در سال ۱۸۹۸ در پی تضعیف امپراطوری اسپانیا برای اولین بار تحت قدرت امپریالیسم نوظهور آمریکا درآمد. چنین سابقهی طولانی از استعمار٬ همیشه در تاریخ کوبا یکی از اساسیترین مسایلی بوده است که تمایلات ملیگرایانه را در راس مبارزات جامعه مینشانده است. کوبا که تا ۱۸۹۸ زیر سلطهی مستقیم اسپانیا بود٬ از آن پس تحت نظارت آمریکا درآمد که قانونا تمامی فعالیتهای اقتصادی آن را تحت کنترل داشت و حق دخالت نظامی را در صورت بروز هر خطری برای «استقلال» کوبا برای خود محفوظ میداشت. طبعا این استعمار مستقیم هیچ نتیجهای جز فقر برای مردم کوبا در پی نداشت و از طرف دیگر به محبوبیت بورژوازی ملی به عنوان یک جایگزین مناسب منجر شد.
از طرف دیگر٬ در سال ۱۹۲۵ برای اولین بار٬ جنبشی تحت تاثیر بینالملل سوم در کوبا پدید آمد. شاخصترین چهرهی این جنبش٬ «جولیو آنتونیو ملا»٬ به زودی دستگیر شد و پس از آنکه به واسطهی فشار زیاد جامعه آزاد شد٬ ابتدا به شوروی٬ سپس به اروپا و نهایتا به مکزیک رفت٬ و در آنجا بود که رسما خود را تروتسکیست خواند و به مخالفت با استالینیسم پرداخت. استالینیسم همواره بر آن بود که از تشکل طبقهی کارگر کوبا جلوگیری کند و نگذارد که این جنبش مستقلا راه حلی برای مسایل تاریخی کوبا ارایه دهد٬ بنابراین عجیب نبود که ملا هم مانند خیلی از مخالفان٬ بعد از مدت کوتاهی به دست استالینیستها ترور شد.
سه دهه پس از این٬ انقلاب چریکی کوبا به رهبری کاسترو به پیروزی رسید٬ کسی که در دههی ۴۰ و ۵۰ میلادی عضو گروهی از «گانگسترهای» دانشگاه هاوانا بود که افرادی را شامل میشد که با تمایلات شدید ناسیونالیستی و ضد سوسیالیستی خود شناخته میشدند. کاسترو در آن زمان تمام آثار «خوزه آنتونیو پریمو دِ ریورا» را خوانده بود و به زعم دوستانش تمایلات شدیدی به فاشیسم داشت. (ریورا کسی بود که تشکیلات سیاسی فالانژ را در ۱۹۳۳ در اسپانیا بنیانگذاری کرده بود و افکارش بعدها وسیعا توسط ژنرال فرانکو در جریان جنگ داخلی اسپانیا مورد استفاده قرار گرفت.)
با وجود آنکه کاسترو تنها کسی نبود که در طول دههی پنجاه به حملات چریکی دست میزد٬ و با وجود آنکه دو بار پیش از پیروزی شکست خورده بود و حدود دویست نفر از پیروانش کشته یا زندانی شده بودند٬ به هر حال توانست که قدرت را به دست بگیرد. علت این امر را بیش از هر چیز باید در پایههای سست حکومت باتیستا جستجو کرد٬ که به واسطهی عملکرد بسیار ضعیفش همواره آماج انتقاد و حملات گروههای ناسیونالیستی و خردهبورژوازی بود. از طرف دیگر استالینیستها پیش از آن در طی سه دهه جنبشهای کارگری مستقل را به بیراهه برده بودند٬ و از این رو هیچ نیروی سیاسی قابل توجهی وجود نداشت که بتواند جایگزین نیروهای ناسیونالیست شود.
کاسترو چهار ماه پس از به قدرت رسیدن به آمریکا سفر کرد تا شاید با آنها به توافقی دست یابد. سخنان او در آنجا قابل تامل است: «من تا کنون به طور شفاف توضیح دادهام که ما کمونیست نیستیم. راهها برای هر گونه سرمایهگذاری خصوصی در کوبا باز است. واضح است که ما برای هر گونه پیشرفتی لازم است که با ایالات متحده به توافقهایی دست پیدا کنیم.» این سخنان کاسترو را میتوان با توجه به عملکرد او نیز تصدیق کرد. اقدامات او در ماههای اول حکومتش فقط شامل اصلاحات بسیار جزئی در مسایلی مانند مالکیت زمین٬ کاهش نرخ اجارهها٬ افزایش دستمزدها و بهبود خدمات عمومی میشد. او قدمی واقعی در راستای قدرت بخشیدن به طبقهی کارگر برنداشته بود٬ و اعتقادی هم به طبقهی کارگر به عنوان نیروی محرکهی جنبش سوسیالیستی نداشت.
اما از طرف دیگر٬ واکنش آمریکا بسیار متفاوت بود. آمریکا بر مبنای رویهای که بارها و بارها در یک قرن گذشته پیش گرفته است٬ مصمم بود که کوبا را از طریق فشار اقتصادی مستقیم تحت سلطهی خود بگیرد٬ و از این رو سهمیهی صادرات شکر کوبا را که در واقع شریان اصلی اقتصاد آن به شمار میرود به یکباره شدیدا کاهش داد. در اینجا بود که با وارد شدن استالینسیتهای شوروی و حمایت اقتصادی آنها از کوبا٬ همه چیز به یکباره شکل تازهای به خود گرفت. کاسترو برای اولین بار خود را سوسیالیست نامید. او که در واقع هیچ برنامهای برای ادارهی کوبا نداشت٬ ترجیح داد خود را سوسیالیست بنامد٬ و از حمایتهای مادی و ایدئولوژیک استالینیستهای شوروی وکوبا بهرهمند شود. حمایتی که تا فروپاشی شوروی همواره ادامه داشت و حد و اندازهی آن را میتوان با بحران شدیدی که کوبا در پی فروپاشی شوروی تجربه کرد سنجید. حکومت کاسترو در طول سه دهه٬ همواره از حمایتی برخوردار بود که او را از توجه به طبقهی کارگر به عنوان اساسیترین عنصر جنبش سوسیالیستی بینیاز میکرد.
تشکلهای کارگری در کوبا هیچگاه مستقلا به رسمیت شناخته نشدهاند و هیچ گاه بخشی از بدنهی قدرت را تشکیل ندادهاند. برعکس٬ حکومت کاسترو همواره مخالفتهایی که علیه حکومتش شده را به شدت سرکوب کرده است٬ و در این میان موضعگیریهای خصمانهی آمریکا نیز به او در وارد آوردن اتهاماتی نظیر «عناصر حامی امپریالیسم» به مخالفان و منتقدان کمک شایانی نموده است. این سرکوب طبقهی کارگر از یک طرف و برخورداری از حمایتهای قدرت بزرگی همچون شوروی از طرف دیگر٬ با تمایلات اصلاحطلبانهای همچون رفاه اجتماعی همراه شده و از کوبا کاریکاتوری عجیب ساخته است. کوبا کشوری است که فقر و تولید اقتصادی پایین را با خدمات عمومی بسیار بالاتر از متوسط جهانی همزمان دارد٬ و کشوری است که در عین فقدان فناوریهای پایهای٬ از برخی فناوریهای بسیار نو همانند بیوتکنولوژی برخوردار است.
و اکنون کاسترو که ۹ رییس جمهور آمریکا را در دوران قدرت خود دیده است٬ از قدرت کنارهگیری میکند. چشمانداز آیندهی کوبای پس از او٬ همان گونه که رائول وعده داده است٬ چیزی نیست جز «اصلاحات اقتصادی» که در واقع عقبگردی است به سوی نظام بورژوایی. با وجود اینکه راستترین نیروهای آمریکا همچون بوش هر گونه تغییری در سیاستهای خود نسبت به کوبا را در پی این واقعه رد میکنند٬ اما برخی نیروهای میانهروتر همانند اوباما این «تغییرات» را محتاطانه مثبت ارزیابی میکنند٬ چرا که پیشبینی آنها این است که کوبا کم کم رسما به یک نظام بورژوازی ملی تقلیل خواهد یافت و پس از آن٬ باید به دنبال بازارهای پرسود در این کشور بود.
درسهای کوبا برای ما بسیار آموزنده است. جنبش دوباره تولد یافتهی چپ ایران٬ باید به شباهتهای عمیقی که میان وضعیت ایران و کوبا هست توجه داشته باشد. استعمارهایی که تنها ربع قرن از آنها میگذرد٬ و سرکوبهایی که تا به امروز هم وجود دارند٬ راه را برای تمایلات ناسیونالیستی و اصلاحطلبانه هموار میکند. از طرف دیگر تهدیدهای همیشگی آمریکا به عنوان امپریالیسم تجاوزگر خارجی٬ همواره در طول این سه دههی اخیر وسیلهای مناسب برای سرکوب حرکتهای مستقل دانشجویی و کارگری فراهم نموده است. شاید از طرف دیگر وجود نفت در ایران را هم بتوان به حمایت شوروی از کوبا تشبیه کرد. از این روست که درک ماهیت اصلی جریانهای ناسیونالیستی و ترسیم افقی بینالمللی برای جنبشهای اجتماعی و کارگری اهمیتی کلیدی در موضعگیری و حرکت صحیح خواهد داشت.
دیدگاه خود را بیان کنید